


میدان امام

آتشکده:

خوبین؟ چند دقیقه پیش که تلویزیون رو تصویر در تصویر کردم؛ دیدم ای دل غافل؛ تصویر در تصویر نکردم؛ حاج آقا در حاج آقا کردم.
گفتم دوستان هم فیض ببرن:

فیض بردین؟
اميدوارم حالتان خوب باشد و ملالي در وجود شريف نباشد.
اگر از احوال اينجانب و ساير هموطنان بپرسيد بنده که مخلص جناب عالي و تمام اعضاي گروه دامون هستم.
هموطنان هم همگي دوست دار جناب عالي هستند و هرسه شنبه و جمعه مشتاقانه پاي تلويزيون مي نشينند تا جمال مبارک جنابعالي و ياران را ببينند و مرحبا بگويند و بر هر چه تسو و تسوئيان لعن و نفرين بفرستند.
و البته بعضي ها هم به خاطر تماشاي جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشاي سريال شما مي نشينند.
به من چه؟
مرا که توي قبر اونها نمي گذارند.
غرض فقط اين بود که بگويم اينجا همه جور آدمي هست.
آقاي جومونگ من خيلي خوشحالم که سريال شما را تلويزيون ما نشان مي دهد.
آخه مي دانيد؟
ماتوي سرزمين بزرگ مان اصلا آدمي مثل شما نداريم!
نه درتاريخ مان نه در قصه ها و افسانه هامان مثل شما نداريم.
به همين جهت ديدن شجاعت هاي شما، درستي شما، کارداني شما برايمان لذت بخش است.
چه کسي مي تواند سه تا تير در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟
چه کسي مي تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمي مثل تسو را به دست بياورد؟
چه کسي مي تواند يک تنه به وسط يک فوج بزند و همه را از دم تيغ بگذراند؟
اين کار فقط و فقط ازجنابعالي برميايد.
عموي پدرم مي گويد رستم زور صدتا جومونگ راداشته است.
ولش کنيد لطفا، پير است و هذيان مي بافد...
خیلیها دوست دارن زیبا باشن ولی نمیدونن زیبایی میتونه یه دختر بدشانسو چطوری
راضی به مرگ
خودش کنه.من آرمیتا ۱۸ساله ساکن تهرانسر هستم
حرف من با دخترایی است که آزدند ولی قدر این نعمتو نمیدونن آخه بی انصافا من که
اینجا توی حبسم و
۲تا برادر و یک پدر نگهبانهای من هستند چه گناهی کردم........................ادامه
دارد.
سلام دوباره به همه دوستان خوبم........
من با اون پسرايي صحبت دارم که بدون دغدغه به خودشون اجازه ميدن دنبال دختراي
مردم راه بيفتن و امثال پدر منو به بيماري لاعلاج بد گماني مبتلا کنن.
دوستان گرامي دلم ميخواد تمام حالات منو بدونين ميخوام بدونيد که زنگي راحت چه
نعمتي است که خيلي ها قدرشو نميدونن.
دختري براتون مينويسه که شباش با گريه سحر ميشه الآن که مينويسم بغضي جان
سوز گلومو گرفته که تنها با گريه رهام ميکنه اين بغض ديرينه خيلي وقته آزارم ميده
و توان نوشتن رو ازم ميگيره ولي به اين اميد که دوستاي خوبي مثل شماها پيدا
ميکنم دوباره دستام جون ميگيره اميدوارم تا آخرش همراهيم کنيد
دست دوستي با همتون ميدم و تا آخرش هر روز به وبلاگاتون سر ميزنم و با هم درد
دل ميکنيم...
وبلاگ استاد بهروز مدرسی:

روز بعد نزدیک ظهر ..
می دونستیم حاجی هر جایی باشه برای نماز ظهرش به داخل اتاق اش خواهد آمد .. همه چیز رو به ولی یاد داده بودم .. با باز شدن شیر آب متوجه حضورش شدیم .. ! کمی صبر کردیم تا نمازش به پایان برسد .. سپس به ولی گفتم .. وقتشه ! ولی از جای برخاسته و از درون دستشویی چند ضربه به در اتاق مجاور زده و یاالله گویان وارد شد .. ابتدا با جملاتی چون قبول باشه حاج آقا .. ما رو هم دعا کنید .. طبق نقشه سر حرف رو با او باز کرد .. ! من هم آهسته بلند شده و با ته قاشق انگاری که یک خانم با کفش پاشنه بلند وارد دستشویی شده ، تلیک تلیک راه رفتم .. و سپس با صدای خودم گفتم .. یواش چه خبره .. !؟ کفش هاتو در بیار .. و دقایقی بعد با تقلید صدای زنانه ...... ...... وانمود کردم عمل خلاف شرعی در حال وقوع است .. هر از گاهی هم خودم آهسته می گفتم .. هیس می شنوند .. !! طبق نقش قرار بود ولی با شنیدن صدای زن خراب کذایی ، وانمود کنه که داره حرف تو حرف می آورد !! بعد ها ولی تعریف کرد با به صدا در اومدن صدای کفش زنانه بد جوری حواس اش سمت اتاق ما بود .. ! و بعد هم که صدا های ناجور شنیده می شد .. من لحن صدایم رو بلند کرده تا به اصطلاح حواس جاحی رو منحرف کنم .. این نمایش حدود ده دقیقه ادامه داشت ...



تمام مسیر رفت و برگشت ازخونه تا چیتگر و برعکس با دوچرخه بود.
تو اتوبان یه اوتوبوس چپ کرده بود...






